تبليغاتX
yavarehamyshemomen

yavarehamyshemomen

سلام دوست جونا، امیدوارم که حالتون خوب باشه

به هر حال ببخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم اخه مشغله دارم و واقعا نمیتونم

همین جا خدمت دوستانی که بابت یکی از مطالب وبلاگ از من زیاد سئوال میکردن که چرا من طرفدار جناب آقای رئیس جمهور هستم عرض میکنم که من اصلا به ایشون رای ندادم و دوس دارم که رایم مخفی باشه..............

این بار هم میخوام از خاطرات هنرستان بگم اگه کسی از این جور مسائل خوشش نمیاد بگه تا دیگه در این مورد مطلب ننویسم

میخوام روزی که یکی از ناظم های هنرستان اومده بود تا نظم رو تو هنرستان حاکم کنه رو بگم........ مدرسه ی ما خیلی بزرگ بود واسه همین 3 تا ناظم داشت اما چون هیچکدوم توان مقابله با ما رو نداشتن مدیر تصمیم گرفت که یه ناظم پر توان رو بیاره. اون روز هیچوقت از یادم نمیره ما طبق معمول همیشه 20 دقیقه بعد از زنگ صبحگاه وارد هنرستان شدیم و آسته آسته بعد از ورود هنرستان وارد صف شدیم اول خیلی تعجب کردیم اخه معمولا مراسم انقدر طول نمیکشید و وقتی ما میومدیم دبیر هم سر کلاس بود اما اونروز باید یه خبری میبود. خلاصه منو دو تا از بچه ها که تازه وارد صف شده بودیم از یکی از بچه ها پرسیدیم چه خبره!!؟ که گفت مثل اینکه یه ناظم جدید آوردن! ما با تعجب پرسیدیم ناظم!!؟ آخه  اواسط سالی بود. بعد از چند دقیقه ناظم جدید اومد روی سن اونم چه اومدنی!!                          وقتی وارد شد هم دهنامون باز مونده بود یه مرد قد کوتاه ولی هیکل پری داشت یه تی شرت استرج مشکی با یه شلوار جین و یه کتونی ZX چتری موهاشم ریخته بود روی پیشونیش یه چوب کبریتم لب دهنش بود دیگه خودتون حسابشو بکنید به قیافش میخورد تازه از حبس در اومده انگار از زندان به هنرستان ما تبعیدش کرده بودن. ( بعدا فهمیدیم ساکن خیاببون نبرد تو پیروزیه) وقتی اومد پشت میکروفون تا خودشو معرفی کنه با یه آیه از قرآن شروع کرد و بعد گفت: من علی جامعی هستم کوچیک همه ی شما اومدم اینجا با حکم ناظم و به عنوان یه برادر و دوست بزرگتر شما و.........(همه ی این حرفا رو با یه لحن لاتی گفت، اون لحظه باید قیافه ی مدیرو میدیدید که در پوست خود نمیگنجید) بعد از مراسم رفتیم سر کلاس، همه داشتن در موردش صحبت میکردن که یه جوری حالشو بگیریم، فکر کرده کیه که اینجوری صحبت میکنه. وقتی زنگ تفریح خورد و رفتیم تو حیاط دیدیم یه عده یه جا جمع شدن و هر لحظه به تعدادشون افزوده میشه ما هم به خیال اینکه دعوا شده رفتیم جلو واسه مداخله که دیدیم بعله علی آقا یکی از بچه ها رو که از رو دیوار مدرسه در حال فرار بوده گرفته و داره باهاش فایت میکنه. اون بنده خدا رو یه جوری میزد که هر کی نمیدونست فکر میکرد باباشو کشته من دقت که کردم دیدم ضرباتش حرفه ایه ( اخه یه مدت فول کیک بوکسینگ کار میکردم بماند که بعدا فهمیدیم علی آقا فول کنتاک کاره) بعد از اون قضیه دیگه همه واقعا ازش حساب میبردن و مثه یه دوس با همه رفتار میکرد مخصوصا با بچه های کلاس ما میگفت اخه شما ها واقعا با هم مثه برادر هستید و در همه ی مسائل پشت هم رو خالی نمیکنید و واقعا هم همینطور بود، از همه ی لحاظ. یکی از خصوصیات این عزیز این بود که از پیچیدن بدش میومد اما اگه به خودش میگفتی میخوام برم خودش میفرستادت بیرون الحمدلله که من ازش کتکی نخوردم ولی وقتی قاطی میکرد هیچکس نمیومد جلو تا خودش تموم کنه...........

الان که فکر میکنم میگم کاش بر میگشتم به اون زمانا و بیشتر با هم رفاقت میکردیم

منتظر مطالب بعدی از خاطرات هنرستان باشید

در پناه حق  

+ نوشته شده در دهم مرداد 1388 1:24 قبل از ظهر توسط yavar |


یادش به خیر زمانی که هنرستان بودیم چه روزهایی بود. اون موقع دعا میکردیم زودتر تموم بشه وبریم دنبال زندگیمون یا به قولی عشق و حال اما وقتی یه سال از فارغ التحصیلیمون گذشت فهمیدیم اون موقع یه صفای دیگه داشت هر روزمون با خنده شروع میشد و با خنده هم تموم میشد اگه بخوام همشو تعریف کنم باید یه کتاب بنویسم چون هر روز یه برنامه ای وجود داشت.........

میدان امام خمینی (توپخونه) خیابان امام خمینی (سپه شرقی) خیابان سی تیرهنرستان شهید بهشتی این ادرس هنرستان اما مسیری که من هر روز واسه رفتن به هنرستان طی میکردم از خیابون خوش تقاطع سپه تو ایستگاه اتوبوس شروع میشد. هیچوقت یادم نمیاد صبح که میرفتم هنرستان رو صندلی نشسته باشم همیشه اتوبوس شلوغ بود و منم اخرین نفر سوار میشدم بعد از اینکه میرسیدیم هنرستان باید با کل برو بچس سلام علیک میکردیم اخه کلاس ما به خاطر اتحادی که بچه ها با هم داشتن زبانزد بود و همه پشت هم بودیم، فرق نمیکرد که کی باشه و واسه همین زیاد دعوا میشد و همیشه اسم بچه های ساخت و تولید الف در یک سو بود و همه از این که با ما سلام علیک کنن احساس خرسندی میکردن. بگذریم میخوام خاطرات یکی از دوستان بنام اقا بهنام و بنویسم . بهنام بچه ی خیابون ابوذر(فلاح) بود و به خاطر یه سری کارهایی که میکرد پیش بچه ها شناخته شده بود. بهنام ادم با معرفتی بود و فقط با یه سری ها میپرید اما یه وقتها زیراب همون فردو پیش کسایی که شاید 6 ماه یه بار باش سلام علیک میکردن میزدو از کلاههایی که سرشون گذاشته میگفت. بهنام دماغ بزرگی نداشت اما فرم دماغش یه جور خاصی بود به خاطر همین بهش میگفتیم مورچه خوار همیشه هم رو زمین رو نگاه میکردو راه میرفت انگار دنبال چیزی میگرده ما هم میگفتیم دنبال مورچه میگرده. یه روز سر کلاس تاریخ نشسته بودیم . بهنام با 2 تا از بچه ها (فرشاد و امیرحسین) چون کتاب نداشتن به اصراردبیر تاریخ(اقای تقوی) سر یه میز نشسته بودن در انتهای کلاس. من صدای صحبتاشونو میشنیدم که امیر و فرشاد میگفتن: چیزی گفت ما بلند میشیم با بچه ها شلوغ میکنیم ونمیذاریم بفهمه که تو بودی بهنام میگفت اگه بفهمه پدرمو در میاره اونها هم گفتن میگیم یکی دیگه بوده و اصلا تو نبودی مثه همیشه اماده بودم بهنام یه حرکتی بکنه که یه لحظه خشکم زد این چی بود !!!!!!!!!!!!!

یه چیزی از بالای سرم به سرعتی معادل نور به سمت صورت دبیر مربوطه پرت شد. بهنام کتابو از ته کلاس به سمت دبیر پرت کرده بود اونم که به خاطر دستای سنگینی که داشت معروف بود به سمت بهنام اومد . با خودم گفتم الان که بزنه تو گوش بهنام، زیر چشمی برای اینکه 3 نشه به بهنام نگاه کردم و دیدم بهنام سرش مثه یه ادم مظلوم تو کتاب و هر کی میدید باور نمیکرد که اون اینکارو کرده اما تقوی در عین پخمگی خیلی تیز بود و فهمیده بود. به سمت بهنام رفت و بهنامو صدا کرد بهنام سرشو از کتابی که بعد از پرتاب کتاب خودش از میز جلویی قرض گرفته بود بلند کرده خیلی با ارامش گفت بله اقا؟ تقوی که قرمز شده بود گفت مگه مریضی؟ بهنام گفت اره صبح حالم بد شد ولی اجازه خروج ندادن. همه کلاس مرده بودن از خنده. تقوی گفت پاشو گمشو بیرون بهنامم که فهمید که گاف داده و قبلا طعم سیلی تقوی رو چشیده بود بلند شد و گفت اقا جاده خدا بده تا بریم بیرون. بنده خدا تقوی گفت بیا برو بیرون تا بعد تکلیفتو روشن کنم......... دفعه ی بعد داستان دیگه ای رو براتون تعریف میکنم.........

+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1388 3:27 قبل از ظهر توسط yavar |


سلام دوس جونای گل

امیدوارم که بسی بسیار خوب باشید، شرمنده یه مدت کوتاهی نبودم به

خاطراین بود که، خدا نصیبتون نکنه یه تصادف تخیلی کرده بودم و حال خودمو

ماشین اصلا خوب نبود، الانم زیادخوب نیستا ولی چون دیروز از برنامه ی

منطقه آزاد به دانشگاهمون اومده بودن و باهام مصاحبه کردن یه

کوچولو معروف شدم خوشحالم من همه رقمه پشت جناب حاج محمود

احمدی نژاد هستم اما دیروز کلی از دست دوستام خندیدم اخه شروع

کردن به شعاردرمورد ش گفتن و اما شعارها که به علت یه سری موضوعات

فقط میتونم دوتا از اونها رو نام ببرم

 

هو هو محمود13 ...............

 

واما شعار اصلی:

 

این احمدی نژاد که با ما جوره ، یه کمکی از ما دوره...............

(با ریتم اهنگ نیناشناش ساسی مانکن)

 

که طبق امارشعاردوم بیشترین هوادار رو داشتو همه با هم یکصدا به صورت

آزادانه زیر لب با صدای رعد اسا زمزمه میکردند و جالب تر اینکه یه

قسمت که قسمت ما بود چند تا دانشجو نما (اعم از داش رضا و

مسعودومتاسفانه بنده حقیرو.......)کلمه ی منطقه آزاد رو اشتباها

برداشت کرده بودیم و شروع کرده بودیم به انجام یه سری امورغیر

دانشجویی( به قولی ادمو اژدها گاز بگیره ولی جو نگیره، به خدا من خیلی

خوبم ولی یه کم جو دادن به ما........ البته اینم بگم من اونقد جو گیر نیستم

مثلا اگه به بهنام یکی از دوستام جو بدی میزنه تو گوش رئیس

جمهور.....) که توسط برادرهای حراستی پس از کلی تحقیقات موشکافانه

شناسایی گشتیم ولی چون ما رو در حین ارتکاب جرم نگرفته بودن بسیار

شانس اوردیم و ازدست قانون تونستیم بگریزیم ولی یکی از دوستان بنده رو

پس از کلی تعقیب و گریز در اطاق امتحانات دستگیر نموده و تمام جرمهای

ما نیز به پای وی رقم خورد و احتمالا پس فردا پس از تشکیل کمیته

انظباطی به سزای عملمون برسوننش

راستی دوستان ببخشید اگه یه مدت طول کشید تا بیام احتمالا امتحانم از

هفته های اتی شروع خواهد شد وتوان مراجعه به نت رو نخواهم داشت

راستی بابت این که بلد نیستم درست بنویسم به بزرگواری خودتون

ببخشید

یه چند تا عکس هم گرفتیم ولی الان در دسترس نیستن سر فرصت اونا رو

هم از دوستام میگیرم و براتون میذارم و اپ بعدی اگه عمری باشه در مورد

یک شخصیت دوس داشتنیه ( اقا بهنام پ.......)

+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1388 0:26 قبل از ظهر توسط yavar |


سنت شکنی

با عرض تسلیت خدمت دوستانی که دوست نداشتن من باشم عرض

میکنم که چشتون درآد(همون در بیاد خودمون) البته بلا نسبت 

دوستان دیگه که دوس دارن من باشم( سرورانم) هر چند هنوز از

یه سری چیزا دلم خیلی پر هستش ولی زندگی همون چیزیه که ما

میخواهیم و میسازیمش ( از اون حرفا بود که فلاسفه تو

اثباتش کم میارن) منم میخوام زندگیمو یه جور بسازم که فقط

خودم بتونم از بین ببرمش.

منتظر اپ بعدی باشید در روزهای اتی

راستی: خیلی مواظب خودتون باشید

اینم عکس یکی از شخصیتهای موردعلاقه من...........

 

+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388 8:2 بعد از ظهر توسط yavar |


 

دیگه از خودم یا بهتر بگم از زندگی کردن خسته شدم. چرا هر چیزی که نگاه می کنم اخرش ختم

میشه به تو؟؟ نه این که فک کنی بدم میاد. نه!!!! از یه سری اشتباهات که خودم کردم و بهانه اش 

تو بودی متنفرم.  احتمالا این اخرین اپی هست که میذارم. در ضمن از اینکه سر میزدین و نظر نمیدادین

واقعا ممنونم (اون عزیزایی که منو میشناسن میدونن که منظوری ندارم از اینجور حرف زدنا اخه کم و

بیش ادم رکی هستم)  اگرم نظر میدادین که بازم ممنون اگه بیام احتمالا فقط یه سری خاطره 

بنویسم..................

همیشه کلی حرف تو دلمه که وقتی میخوام بگم یا بنویسم نمیتونم. انگار از تو ذهنم پاک شده شایدم

چون حرف دلمه باید با دل خونده بشه اما چون هیچ وقت حرف دلمو نتونستن بخونن.................

نمی دونم چرا انقد دل دل می کنم مگه میشه بش گفت دل!؟ فک کنم بهتره بگم " توپ 40 تیکه "

 

و در اخر به قول یه عزیز:

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

                                                        گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387 2:19 قبل از ظهر توسط yavar |


 

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود...

اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی....

دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از

من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ...

نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را...

نمیدانستم نبودنت را ... چه چیزی را باید باور کنم...

ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل

بت میپرستیتمش....

یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من

شکسته شدم... باختم...

درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...

دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه است...

اما چگونه باور کنم...

مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم...

بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...

چگونه باور کنم... چگونه باور کنم...

جدایی را...آن انتظارتلخ را... آن دور شدن نگاهمان...دستانمان...

حتی دور شدن قلب و احساسمان....

من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب

زندگی بیرون کشد...

چگونه باور کنم که دیگر آن نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی

راه زندگی ام باشد... آه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی

قسمت من است....

 

تو بگو... ای خدایم چگونه

باورکنم..............................

 

 

 

 

 

 به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا كرد

به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.


به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.


به راحتی ميشه کسی را بخشيد

ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.



به راحتی ميشه به روياها فکر کرد

ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.

به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.


به راحتی ميشه به کسی قول داد

ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.

به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد



به راحتی ميشه اشتباه کرد

ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

و در آخر:

به راحتی ميشه اين متن را خوند

ولي به سختي مي توان به آن عمل كرد

 

 

 

 

 

 

نمي بخشمت..........

به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي

به خاطر تمام غم هايي كه بر صورتم نشاندي.

نمي بخشمت..........

به خاطر دلي كه برايم شكستي.

به خاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.

نمي بخشمت..........

به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.

به خاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.

و

نمي بخشمت........به خاطر عشقي كه بر قلبم حك كردی

 

 

 

 

دستانم بوی گل می داد ....

همه مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

ولی کسی نگفت شاید گلی کاشته باشد...

 

 

 

 

 

 

 

من پذيرفتم شکست خويش را

پندهاي عقل دورانديش را



من پذيرفتم که عشق افسانه است



اين دل درد آشنا ديوانه است



مي روم شايد فراموشت کنم



در فراموشي هم آغوشت کنم



از رفتن من شاد باش



از عذاب ديدنم آزاد باش



آرزو دارم بفهمي درد را



تلخي برخوردهاي سرد را

 

 

 

 

 

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه ي يكي ديگه ببيني .

هزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي:

گل من باغچه ی

نو مبارك.

 

 

 

 

 

 

 

 

مرده ام در كوچه هاي بي كسي

سنگ قبرم را نمي سازد كسي

عاقبت خاكسترم را باد برد

آخرين دوستم مرا از يادبرد

 

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387 0:16 قبل از ظهر توسط yavar |


نمی دونم چی بگم؟  تا امروز فکر می کردم که اونیکه دوسش دارم من و یه زمانی دوس داشته اما وقتی

بهم گفت ازم متنفر بوده حالم از خودم به هم می خورد. دلم می خواست به حال خودم گریه کنم. با

اینکه دلمو شکسته بود اما هنوز دوسش داشتم ولی وقتی با تمام وجود گفت دیگه نمی خواد...........

دلم می خواست عمرم به پایان برسه. اخه دیگه دلیلی واسه زندگی نداشتم. به خاطرش ۲ بار تا پای

مرگ رفته بودم اما اون حتی نمی خواست حتی اسممو بیاره..........

شما جای من بودید چی کار میکردید؟

 

+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387 11:42 بعد از ظهر توسط yavar |


سلام دوستان عزیز خیلی وقت پیش قصد داشتم این مطلب و بنویسم اما یادم میرفت تا امروز که

نوشتمش.........

امیدوارم که خوشتون بیاد

 

این شعرو داریوش خونده که من عاشقش شدم.

منتظر نظرات قشنگتون هستم

 

 

 

ای به داد من رسیده    توروزای خود شکستن    ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من    ای تبلور حقیقت    توی لحظه های تردید    تو شب و از من گرفتی    تو من و دادی به خورشید    اگه باشی یا نباشی    برای من تکیه گاهی    برای من که غریبم    تو رفیقی جون پناهی

 

 

**********

 

یاور همیشه مومن    تو برو سفر سلامت    غم من نخور که دوری    برای من شده عادت    ناجی عاطفه ی من    شعرم از تو جون گرفته    رگ خشک بودن من    از تن تو خون گرفته    اگه مدیون تو باشم    اگه از تو باشه جونم    قدر اون لحظه نداره    که من و دادی نشونم    اگه مدیون تو باشم    اگه از تو باشه جونم    قدر اون لحظه نداره    که من و دادی نشونم

 

 

**********

 

وقتی شب شب سفر بود    توی کوچه های وحشت    وقتی هر سایه کسی بود   واسه بردنم به ظلمت    وقتی هر ثانیه ی شب    تپش هراس من بود    وقتی زخم خنجر دوست    بهترین لباس من بود    تو با دست مهربونی    به تنم مرهم کشیدی    برام از روشنی گفتی    حلقه شب و دریدی

 

*************

 

یاور همیشه مومن    تو برو سفر سلامت    غم من نخور که دوری    برای من شده عادت    ای طلوع اولین دوست    ای رفیق اخر من    به سلامت سفرت خوش    ای یگانه یاور من    مقصدت هر جا که باشه    هرجای دنیا که باشی    اونور مرز شقایق    پشت لحظه ها که باشی    خاطرت باشه که قلبت    سپر بلای من بود    تنها دست تورفیق    دست بی ریای من بود    یاور همیشه مومن    تو برو سفر سلامت    غم من نخور که دوری    برای من شده عادت.........

 

 

+ نوشته شده در یکم اسفند 1387 0:5 قبل از ظهر توسط yavar |


درجلسه امتحان عشــق

 

من مانده ام ويك برگه سفيد!

 

یک دنيــا حـرف ناگفتنی

 

و يك بغـل تنهـايی و دلتنگـی........

 

درد دل من دراين كاغذ كـوچك جا نمی شود

 

در این سكـوت بغض آلود

 

قطـره كوچكی هوس سرسره بازی می كند!

 

و بـرگه سفيـدم

 

عاشقانه قطـره را به آغـوش می كشد

 

عشـق تو نوشتنی نيست.......

 

دربرگه ام ، كنارآن قطره يك قلب كوچك می كشم

 

وقت تمـام است

 

بــرگه ها بالا.....

 

 

 

 و

 

صدا کن مرا صدای خوب است

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از تنصیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد

بیا زندگی را بدزدیم ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا اب شو مثل یک وازه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

در این کوچه ها که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاهشان

چراگاه جرثقیل است

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن امد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و ان وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در ان گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای

کودک گذر داشت

قناری نخ اواز خود را به پای چه احساس اسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

من مثل ایمانی از تابش استوا گرم تدا در سر اغاز یک باغ

خواهم شنید

سپهری

 

 

 

دلتنگی

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه

زمان را صبورانه گذرانده ای

من نگاه گریزانم را در این واژه ها دوخته ام که شاید........

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان نام تو را قلم می زنند

تا به حال نوشته بودم؟!

به گمانم نه.....

پس این بار برایت می نویسم که :ـ

دست نوشته هایت سرخوشی را به

قلبم هدیه می کنند.

میخواهمت هنوز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که

تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که

حتی اگر چشمانت مرا بیگانه بنگرند.....

حتی اگر دستهایت مرا جستجو

نکنند................می خواهمت هنوز

و هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را

از کوچه ی اندیشه هایم بشوید

به گمانم در ورای این کلمات

می خواستم بگویم که.........

دلتنگ شده ام.

به همین سادگی

 

 

عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد.

رهگذري بود كه روي برگهاي

خشك پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان آوازي..........

بود كه من فكر مي كردم مي گويد:

............دوستت دارم............

 

 

 

 

 

 

..........نمي بخشمت

به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي.

به خاطر تمام غم هايي كه بر صورتم نشاندي.

..........نمي بخشمت

به خاطر دلي كه برايم شكستي.

به خاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.

..........نمي بخشمت

به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.

به خاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.

و

به خاطر عشقي كه بر قلبم حك كرد.

 

نمي بخشمت........

 

 

 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

اطلسی های عاشق و ازگـل لبهات مي چيدم


تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري


دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري


هزار تا آسمون واسم ستاره ها رو مي شماري


ماه و مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري


چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري


بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري


تو رو خـدا به جـون من خوابم و از چشام نگير


تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير

تو رو خدا صدام نکن خوابت و داشتم مي ديدم

اطلسي هاي عاشقو ازگل لبهــات مي چيدم

 

 

 

باز هم دنباله دارد با تو بودن بی تو بودن

باز هم دنباله دارد شعر بودن را سرودن

تا به کی باید بمانم شعر حسرت را بخوانم

تا به کی از تو بخوانم بی تو و تنها بمانم

تا به کی عشق تو رابا جان و دل ازخود بدانم

ای همه بود و نبودم ای همه تار و پودم

تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم

پس بگو آن حس ویرانی کجاست ؟

پس بگو آن عشق مستانی کجاست ؟

من چرا باید بمانم از تو من اما نخوانم

پس بیا تا در نگاهت عشق را از نو نشان دهم

 

 

 

شقايق گفت با خنده: نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگری دارم


گلی بودم به صحرايی نه با اين رنگ و زيبايی


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايی


يکی از روزهايی که زمين تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بی تاب و خشکيده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد يکی خسته به پايش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پيدا بود ز آنچه زير لب می گفت

 

شنيدم سخت شيدا بود نمی دانم چه بيماری


به جان دلبرش افتاده بود

 

اما طبيبان گفته بودندش


اگر يک شاخه گل آرد


ازآن نوعی که من بودم


بگيرند ريشه اش را


بسوزانند شود مرهم


براي دلبرش آندم


شفا يابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بيابان را


بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده


و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه


به روی من


بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ريشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد


و او می رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها


تشکر از خدا می کرد


پس از چندی


هوا چون کوره آتش، زمين می سوخت


و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام می سوخت


به لب هايی که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبی نيست


به جانم هيچ تابی نيست


اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من


براي دلبرم هرگز


دوايی نيست

واز اين گل که جايی نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


نمی فهميد حالش را چنان می رفت و


من در دست او بودم


وحالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پايان کو ؟


نه حتی آب، نسيمی در بيابان کو ؟


و ديگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت


که ناگه


روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد


دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه


مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارایی


زهم بشکافت


زهم بشکافت


اما ! آه


صدای قلب او گويی جهان را زير و رو می کرد


زمين و آسمان را پشت و رو می کرد


و هر چيزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گويم ؟ به جای آب، خونش را


به من می داد و بر لب های او فرياد


بمان ای گل


که تو تاج سرم هستی


دوای دلبرم هستی


بمان ای گل


ومن ماندم


نشان عشق و شيدايی


و با اين رنگ و زيبايی


و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

 

 

 

من به غير از تو نخواهم، چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم، چه بخوانی، چه برانی


دل من ميل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی

من که، بيمار تو هستم چه بپرسی، چه نپرسی


جان به راه تو سپارم، چه بدانی، چه ندانی

شعرم آهنگ تو دارد، چه بخوانی، چه نخوانی

 

 

 

گفتم نرو پرپر میشم

گفتی: میخوام رها باشم

گفتم: آخه عاشق شدم

گفتی:میخوام تنها باشم

گفتم : دلم

گفتی : بسوز

گفتم: پس عمرم چی میشه

گفتی: هدر شد شب و روز

گفتم: آخه داغون میشم

گفتی: به من خوش میگذره

گفتم: بیا چشمام تویی

گفتی: آخر کی میخره

گفتم: منو جنس می بینی

گفتی: آره بی قیمیت

گفتم: یه روز کسی بودم

گفتی: با من نکن بی حرمتی

گفتم: صدام می میره باز

گفتی: با درد بسوز بساز

گفتم : حالا که پیر شدم

گفتی: که از تو سیر شدم

گفتم: تمنا می کنم

گفتی: می خوام خردت کنم

گفتم: بیا بشکن دلو

گفتی: فراموش کن منو

 

 

 

اگر روزي مردم، تابوتم را سياه کنيد

تا همه بدانند سياه بخت بودم....

بر روی سينه ام تکه يخی بگذاريد

تا به جای معشوقم برايم گريه کند

چشمانم را باز بگذارید

تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم..

و آخر اينکه دستانم را ببنديد

تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم. ....

 

 

 

 

گفته بودی عشق جزیی از وجودت هست اما نیست نیست

گفته بودی زندگی بود و نبودت هست اما نیست نیست

فکر می کردم زلالی ساده ای مثل تمام چشمه ها

عشق در رگهای آبی و کبودت هست اما نیست نیست

صبر کردم !صبر کردم با خودم گفتم که شاید لااقل

ذره ای منطق درون تارو پودت هست اما نیست نیست

گفته بودم با زمان حل می شود در باورت هر مشکلی

اندکی صبرو تحمل کن به سودت هست اما نیست نیست

با تمام آن بدی ها باز هم می پرسم آیا بعد از این

چیزی از حس ترحم در وجودت هست ؟اما نیست نیست

 

 

+ نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387 0:49 قبل از ظهر توسط yavar |



باران

 

 

وای باران ! باران!

شیشه پجره را باران شست.

از دل من اما...... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تو بهاری ?

نه.

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را-

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را.....

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نیست عبوس

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما آیا

باز برمیگردی؟

چه تمنای محالی دارم- خنده ام میگیرد!

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست.

من چه میدانستم

دل هر کس دل نیست؟

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟----- هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟------ هیچ.

تو چه داری؟ ---همه چیز.

تو چه کم داری؟---هیچ.

آرزو میکردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

( کاشکی شعر مرا میخواندی)

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را ــ بی قید

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

چه کسی میخواهد

من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد

خانه اش ویران باد.

 

 

 

 

 

 


تنهایی

 

 

تنهايي و دوري زود گذره البته نه براي من که در تمام زندگي ام از همان اول درد تنهايي و
دوري را کشيده
ام تا به الان ولي ميداني در بچگي و سادگي زياد تنهايي ودوري بهم فشار نمي اورد ولي الان که بزرگ شدم
از صبر ا ون موقع ام متعجب و حيرانم و نميدانم چگونه دوريت را تحمل ميکردم
 ميداني من تظاهر ميکنم که خوشحالم ولي در درونم غوغايي بر پاست که بيا و ببين شايد فکرش
رو هم نکني ولي شب ها با يادو خاطره هاي تو به خواب ميروم و روزم را با شوق تو اغاز ميکنم
دوستي بهم گفته بود اگه براي کسي عشق بفرستي او دريافت ميکنه و ناخوداگاه به فکرت ميفته از ان روزي که
به اين موضوع پي بردم هر روز برايت عشق ميفرستم مسخره است نه ولي براي من اين طور
نيست

 

 

 

 

 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود! گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت بر نگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از پاکی مروت ابلهی ست
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست
روزگار مرگ انسانیت است
من از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیـرـ حتی قاتل برادرـ
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندراین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو ازمرگ انسانیت است

 

 

 

 

 

دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟


مادر اندکی رفت به فکر با نگاهی پرمهر گفت: دخترم عشق؛

 


فریاد شقایق هاست. عشق؛

 


بازگشت پرستوهاست. عشق؛

 


نوید تداوم است. عشق؛

 


تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛


عروس حجله تنهایی انسانهاست. عشق؛

 


سرخی گونه های آدمی رسوا است.
دخترم تو نمی دانی عشق؛ لذت انسان بودن است.
تو نمی دانی عشق؛

 

نغمه های قلب قناری ها است.
راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های
سرخ با کمی لبخند گفت:
آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت:
.............
دوستت دارم.

بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد .
یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب
بی مهر ووفا .
گفت دخترم عشق؛ سرابی در دل دریاهاست

 

 

 

 

 

 

 


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از ترس تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم :
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...

 

 

 


+ نوشته شده در هشتم دی 1387 4:6 بعد از ظهر توسط yavar |


 

پاییز

دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده هوای دقایقم را بارانی کرده.

 

پاییز را به هزار دلیل دوست دارم.

 

پاییز فصل خلوت است و برگهای بازیگوشش بی محابا سرا پایت را

 

رنگ می کنند.

 

پاییز فصل قصه های فراموش شده است، گذشته های خاکستری و

 

بوی خاکهای نرم کوچه هنگام ریزش قطرات درشت و نجیب باران،

 

بوی چای داغ و عصر های آبان و .........

 

چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پر صدای

 

شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم و

 

عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم.........

 

 

                  

 

 

وصیت نامه

 

اگر مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی زندگی کردم.

 

چشمانم را باز بگذارید تا که بدانند چشم انتظار بودم.

 

روی قلبم گل نریزید که باغ گل در سینه دارم.

 

دست هایم را باز بگذارید تا همه بدانند که عاشق هستم

 

و یک قطعه یخ بر سر مزارم بگذاریدتا به جای یار بر مزارم بگرید

 

 

                             

 

 

خاکستر  

 

من تمام بی کسی هایم راقامت بسته ام در طولانی ترین سجده اندوه

 

به اندازه همه نبودنهایت اشک می ریزم و به بلندی یلدای فراقت با

 

آهی از عمق قلب هزار پاره ام، کابوس رفتنت را

 

خاکستر می کنم........

 

 

 

 

دوستت می دارم

 

 

تو را به خاطر تمام کسانی که نمی شناختم    دوستت می دارم

 

تو را به خاطر تمام روزگار انی که  نمی زیستم      دوستت می دارم   

 

و برای عطر نان گرم

 

و برفی که می بارد

 

و برای زر و سیم و لعاب

 

و برای نخستین گناه 

 

تو را به خاطر    دوست داشتن    دوستت می دارم

 

تو را به خاطر تمام کسانی که    دوست نمی دارم    دوستت می دارم

       

 

+ نوشته شده در یازدهم آذر 1387 10:9 بعد از ظهر توسط yavar |


 

روانپزشك: قرار نبود اين كار را نكني!

ما: ما كه كاري نكرديم كار ها خودشان مارا اين طوري كردند.

روانپزشك در حال تف كردن و فرياد زدن: تو رگ هايت را زده اي بعد مي گويي كاري نكردي!!!؟ كارها كرده اندت

ما : خفه شو بي ناموس بي شرم من كي گفتم كارها من را كرده اند اصلا فرض كه كرده اند ،تو نظر ديگري داري؟ من نمي دانم شما كه اندازه خر نمي فهميد را چرا دكتر كرده اند؟ آخر بي شعور تيغ كه طوري نشد نه كند شد نه شكست نه .... هيچ مرض ديگري گرفت ما بوديم كه دستمان از وسط نصف شده پس ما مفعوليم و رويمان كار انجام شده دوباره تذكر بدهيم خودمان نشديم كار رويمان انجام شده هرچند پرستار بخش اعتقاد دارد ...

روانپزشك: نه انگار تو حالت خيلي بدتر شده، قرص آبي ات را خوردي؟

ما: همان كه براي سرگيچه بود؟

روانپزشك : تو چكار داري براي چه بود خوردي يا نه؟

ما : معلوم است كه نه من همان اول به شما گفتم هر وقت سرمان گيچ رفت برعكس طرفي كه سرمان گيچ مي رود مي چرخيم برآيندش مي شود اينكه حالمان خوب است....حرفي است؟شما مگر سلامتي ما را نمي خواهيد؟

روانپزشك: خانم پرستار بياييد دست هاي مريض اتاق شماره 666 را ببنديد و مجبورش كنيد قرص هايش را بخورد.

پرستار: دكتربجاي يكي دوتا بهش داده ايم

ما: هه هه ، من كلكش را بلد شدم

روانپشزك: نكند قرص ها را تف مي كني؟پرستار مواظبش بودي قرص ها را تف نكند؟

پرستار: بله دهنش را با چسپ بستم!!!!!

ما: قرص را مي كني توي دهنت بعد از توي دماغت مي آوري بيرون! من مي گويم خري بگو :نه

روانپزشك: پرستار بيا چيزي به اين تزريق كن چند ساعتي بكپد

و ما چند ساعت مي كپيم

+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1387 1:35 قبل از ظهر توسط yavar |


گل عشق توهستم شبنمم باش

دلم دنیای زخمه مرحمم باش

ز درد بی کسی قلبم شکسته

به شهربی کسی هاهمدمم باش

 

 

من درغم تو.

تودروفای دگری

دلتنگ تومن

تودلگشای دگری

درمذهب عاشقان وفا کی باشد

من دست تو بوسم.توپای دگری؟!

 

 

 

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که دراو اثر ندارد

غلط است هرکه گوید:دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

مهم نیست که اکنون

دلت به هوای کس دیگری می تپد

مهم آن است که من....

برای همیشه تنهام.........................

 

 

 

+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1387 1:29 قبل از ظهر توسط yavar |


 سلام ،

من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،

و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده،

من فقط یه آدمم ،

یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه

و گاهی هم زیادی مغرور ،

آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه

و با همه زلال باشه

اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن!!!

کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده

که حرف همو بفهمن ،

به یه چیز بخندن ،

به یه چیز اشک بریزن ،

و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه.

به همون خدای آسمونا

اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست

اینا از عمق وجود م بلند میشه
.

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387 11:3 قبل از ظهر توسط yavar |


این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم


 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387 10:57 قبل از ظهر توسط yavar |


 مرا می شناسی؟

من شعرهایم را

برایت پست کردم با اینکه

مدتهاست از یاد رفته ام.

اضطراب اولین دیدار مان را به خاطر می آوری؟

پس از گذشت سالها

هنوز از مرور آن خاطرات

آینه ها , سرخی صورتم را میفهمند

....

و حالا من بزرگ شده ام

می بیني!!

بزرگ شده ام و هنوز

طعم اولین نامه را که برایت نوشتم از یاد نبرده ام

مرا به یاد بیاور..

بگذار لااقل

زمستان شعرهایم را

سپری کنم.

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387 10:52 قبل از ظهر توسط yavar |


سلام .............. يک چيز رو ميدوني همه ي کسي ها که کسي رو از دست دادن يا درد

دلشان را براي کسي ميگن و سرپناهي براي حرف هاشان دارن يا تکه سنگي بنام قبر براي

گريه کردن بر رويش و سبک شدن دارند ولي من چي من نه سر پناهي براي دردهاي تنهايي

ام دارم مني که کسي از راز دلم جز خودم خبر ندارد و نه تکه سنگي براي خالي شدن مني

که تمام درد هاي تنهايي ام را در خودم ميريزم و لاکم تا کام نميگويم گاهي فکر هايي به سرم

ميزنه که بهتره انهارا به دست فراموشي بسپارم دوست داشتم فقط چند لحظه جاي يکي از

ان دو دسته ادمايي که در اول برايت گفتم باشم و فقط وفقط براي چند لحظه بهت بگم چه

قدر دلتنگتم بهت بگويم دوست دارم برگردي .......برگرد .........برگرد

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387 10:48 قبل از ظهر توسط yavar |


سلامو ببخشید که دیگه مطلب جدید نذاشتم اخه دارم واسه کنکور می خونم.

الانم دارم ثبت نام دانشگاه ازاد مي كنم. برام دعا كنيد دولتي قبول شم

 

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387 3:8 قبل از ظهر توسط yavar |


 سلام

نمی دونم از چی بگم و از کجا شروع کنم اما می خوام شروع کنم....

هر دفعه که دس به قلم می برم همه چی از تو ذهنم پاک میشه........

این بار مثه دفعه های قبلی نیس، می خوام بدون ترس و واهمه بگم که...........

دوستت دارم.........

تقدیم به  عزيزم

 

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1387 3:3 قبل از ظهر توسط yavar |


 

مینویسم تا فراموش نکنم...

تنهاترینم و باید تنها بمانم

آن هنگام که فرشته تاریکی مرا با خود به شهر ستاره ها برد

رنگی از شب بر روی چشمانم کشید و روی قلبم سیاه نوشت

"آشتی با خورشید ممنوع"

و من دیگر نور را یادم نیست

تو میدانی نور کجاست؟!

تو که در سرزمین روشنایی مست و خرسندی

خبر از خورشید تو را هست؟!

اگر او را دیدی در گوش او آرام بگو...

ستاره ها میترسند!

دیگر طلوع نکن....

 

من در پس این خنده تلخ،روز و شب می گریم

من با همه ی وجود به این بخت سیه می گریم

ای ابر بهار ،تو خموش باشو مبار

من بجای تو بهر دلِ غنچه ی غم می گریم

 

 

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387 0:0 قبل از ظهر توسط yavar |


 

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دل تنگی من نیست

 

تو گفتی گریه کن تا آروم بشی

آره... یه وقتهایی با گریه آروم میشدم

دیگه هر چقدر هم اشک بریزم بازم آروم نمیشم...

دیگه تا کنار پنجره می ایستم بی خودی بغض میکنم

بی قرار میشم...

تو گفتی بیا با خودم حرف بزن ...به خودم بگو

نمیتونم...اگه با حرف نزدن بمیرم ...میمیرم و هیچی نمیگم...

تو گفتی دستتو بده به من و از اون گوشه بلند شو...

آخه این جا هم جا شد تو میشینی؟

ولی من دلم میخواد همیشه این گوشه خودمو مخفی کنم...

به زور خندیدم تا غصه نخوری

به زور جلوی اشک هامو گرفتم تا غصه نخوری ...

به زور غذا خوردم تاغصه نخوری ...

گفتی الان حالت خوبه؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی ناراحت نیستی؟...بهت دروغ گفتم که نه

گفتی حوصله ی منو داری؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی دلت گرفته؟...بهت دروغ گفتم که نه

من واسه قلب مهربونت بمیرم که منو تحمل میکنه...

دیگه تحمل خودمم واسم سخته...

دیگه به یه جایی رسیدم که آخرشه...

.

از این شبانه خسته ام

از این ترانه خسته ام

از این بهانه خسته ام

مگر گناه من چه بود؟

بهار هستیم فنا

مگر چه کرده ام خدا؟

عذاب بی خطا چرا؟

مگر گناه من چه بود؟

.

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . .

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . .

لمس کن لحظه هایم را

. . .

تویی که نمیدانی من که هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن . . .

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 11:59 بعد از ظهر توسط yavar |


دوستم داشته باش

که تو را می خوانم، که تو را می خواهم

دوستم داشته باش

که تویی در نگهم، تو نوایم هستی

که تویی بال و پرم،

دوستم داشته باش.

چون تو را می یابم، آســــــــمان فرش من است

رود ســـــــرمست من است.

من تو را می جویم،

با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم

شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش

گر دمی بی تو شوم

آن دم گرم مرا، بازدم شاید ســرد

آه اگر پلک زنم

نکند محو شوی!

آه اگر گریه کنم

نکند پردهء اشک، نقش زیبایت را اندکی تیره کند!

از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من

از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم

آه، آن شب نرسد

یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم.. 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 11:57 بعد از ظهر توسط yavar |


چرا به یاد نمی آورم!؟

تو دیگری را دوست می داری

من ترا دوست می دارم ومرا...دیگری شاید

همگان از دوایر دنیا آمده ایم.

تقسیم تبسم، تقسیم فانوس وترانه ، تقسیم عشق.

چرا به یاد نمی آورم؟

مرا از به یاد آوردن چشم های تو ترسانده اند

انگار نمی گذارند...

دریغا دریای دور!

این ساعت دیواری با آن آونگ هزار ساله اش

نمی گذارد از خواب تو به آرامی سفر کنم

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 11:56 بعد از ظهر توسط yavar |


روز پائیزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب اخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

نیزه برباد نشسته است سپر یادت نیست

یادم هست یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگوئی که خبر یادت نیست

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:38 قبل از ظهر توسط yavar |


در خیابان بی هدف پرسه می زنم

ساختمان های عمودی ‌جدولهای افقی ... درختهای مورب و مکعب های چرخ دار

تیرهای چراغ و تابلوهای رانندگی ...‌چراغ چشمک زن .....

سرم را پائین می اندازم و به جدول های کنار خیابان چشم می دوزم

هیچ ..... همه پوچ ......

بی هیچ نتیجه ای ...

 دستانش در جیبش و بی هدف به دنبال نتیجه !

می بینمش ..‌ درست مثل خودم ...

آرام نزدیک می شوم .

وجودم را حس کرده ....

او هم مثل من نمی داند در میان این دلتنگی ها به دنبال چه می گردد

حالا با هم به خیابان و درخت و ساختمان نگاه می کنیم

و در پی گمشده ها می گردیم

ولی افسوس ....

آنقدر در اندیشه هامان غرق شدیم که خود به گمشده ها پیوستیم .....

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:36 قبل از ظهر توسط yavar |


 

سال سختی بود ...

سال باد ....

سال طوفان ...

سالی بدون مترسک و حمله ملخ ها به مزرعه هستی ....

سالی بدون وجود قاصدکها

هیچ کس از هیچ کس خبر نداشت

سال متلاشی شدن کوه ها

و خشک شدن دریا ها

و آن سال

سالی بود که تو دیگر نبودی

و بعد از آن ... دیگر سالی وجود نداشت

و تمام شد

به همین سادگی .....

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:35 قبل از ظهر توسط yavar |


صدای پای باد میان کاغذ پاره های من

صدای ضربه سم اسب میان جوهرهای نامه تو

دور شدن قاصدکی از من

بدون اینکه خبری از تو بدهد

نامه ات را خواندم

در آخرین خط نوشته بودی

می روی .....

آنوقت بود که آخرین برگ زرد

از روی درخت افتاد

و زمین زمستان شد

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:34 قبل از ظهر توسط yavar |


سلام .............. يک چيز رو ميدوني همه ي کسي ها که کسي رو از دست دادن يا درد دلشان را براي کسي

ميگن و سرپناهي براي حرف هاشان دارن يا تکه سنگي بنام قبر براي گريه کردن بر رويش و سبک شدن

دارند ولي من چي من نه سر پناهي براي دردهاي تنهايي ام دارم مني که کسي از راز دلم جز خودم خبر ندارد

و نه تکه سنگي براي خالي شدن مني که تمام درد هاي تنهايي ام را در خودم ميريزم و لام تا کام نميگويم

گاهي فکر هايي به سرم ميزنه که بهتره انهارا به دست فراموشي بسپارم دوست داشتم فقط چند لحظه جاي

يکي از ان دو دسته ادمايي که در اول برايت گفتم باشم و فقط وفقط براي چند لحظه بهت بگم چه قدر دلتنگتم

بهت بگويم دوست دارم ببینمت ...............

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:32 قبل از ظهر توسط yavar |


کاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم

کاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس

نمی کردم

کاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم

تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی بر دوش خسته ام

بنویسم

کاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم

بشویند

کاش می شد که تمام رازهای نهفته دردلم را بازگویم

افسوس که زبانم ازگفتن آن روی بر میگرداند

کاش می شد که همه سکوتها در هم می شکست

و هیچ کس در هیچ کجا تنها نمی ماند

کاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از

بین می رفت

وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود

کاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها

می نشست

کاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی

شد

و در هم نمی شکست

کاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها

جز واقعیت چیزه دیگری نبود

کاش اگر به کسی محبتی نثار می کردم آن را درست

پاسخ می داد

کاش تمام دروغها از جام پاک عشق دور می گشت

کاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند

که صداقت در آن ریشه کرده است

کاش لحظه ها برای ما بود

و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم

کاش تمام دوست داشتنها از عشق بود

و تمام کتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند

کاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند

نام تو را می نوشتند

کاش تو برای من بودی افسوس که .......

کاش همیشه پاییز بود

ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم

کاش همیشه غروب تو را برای من می آورد

و با بودن تو به پایان می رسید

کاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی

کاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم

و آنقدر گریه کنم که در آغوشت بمیرم

کاش سرنوشتمان طوری بود که ما همیشه کنار یکدیگر

باشیم

کاش همیشه به یادم بودی و می ماندی

کاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر کم بود ،

ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت

کاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می کردم

کا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان

نمی گذشتی

کاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت

کاش همیشه تکرار آن روزها برایم مجسم می شد

کاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی که نتوانم

فراموشت کنم

کاش آنقدر مهربان نبودی که مهرت بر دلم بنشیند

کاش دستهایم تو را نمی خواند و اشکهایم برایت نمی

ریخت

کاش پاییز و برگهای رنگارنگش که بوی تو را برایم می

دهد

رفتنی نبود

کاش صدایم از اوج سکوت دل تو عشق را طلب نمی کرد

کاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت

پنجره را باز می گذاشتم

کاش همیشه شب بود وتاریکی همه جا رامیگرفت

ومن دراتاقم تنها بودم واشک میریختم تنها برای تو

کاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم

کاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد

کاش پنجره ای وجود داشت که از آن به خوشبختی

بنگریم

کاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد

کاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود

که انسان در ذهن و خاطر خود پرورش می داد

کاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود ن

داشت

کاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند

کاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم

کاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس

کنم

کاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم

انگیز بود

کاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند

کاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387 2:26 قبل از ظهر توسط yavar |


بايد بميرم-2

باور نمي كردم اين قدر روان ببرد....

آخر هنوز در تصميمم مطمئن نشده بودم كه تيغ كارش را شروع كرد و آن قدر سريع و مصمم بريد كه حتي فرصت فرياد زدن پيدا نكردم. اگرچه ان زماني هم كه روي استخوانم را خراش داد و تمام وجودم را از درد به هم مچاله كرد باز فرياد نزدم و فقط رو به آسمان ابري كردم، كه در اين آخرين شب ديدن ماه را از من دريغ مي كرد و زير لب برايش زمزمه كردم:

بزن اي وحشي باران كه چشمانم سراسر چشمه جوشان خون است

حضور اين نفس امشب درون من جنون است...

بزن باران ، بزن بازان

بزن باران...

.

.

چند لحضه بعد شلاق باران صورتم را نوازش مي دهد و از ترس مرگ بر روي زمين پر از خون غلط مي خورم و مي لرزم ؛ اما نمي دانم چرا احساس مي كنم صداي مادر را مي شنوم كه دارد كم كم ضجه هايش از وزش باد سرد در گوش هايم بلند تر مي شود .

 

 

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1387 2:35 قبل از ظهر توسط yavar |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

رو سنگ قبرم بنویس

اینجا مجال گریه نیست

هرکی میخواست

گریه کنه بهش بگو

اون دیگه نیست


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

ajiye gole khodam
golnoosh
mehdi azimi
ely
hadi
rokhsana
mahta
sara
bahar
leila
hasti
elahe
ali
parastoo
somaye
ROKSANA
sonya
dokhtare ziba
poolak
pareh pooreh
kianoosh
nina
hasti-eshgh
parmida
sonya2
maryam
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin



fashion

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان